تبليغاتX
باران بهاری

باران بهاری

در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست

دل من

که به اندازه يک عشقست

به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مينگرد

به زوال زيباي گل ها در گلدان

به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناري ها

که به اندازه يک پنجره مي خوانند

آه ......

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من ميگيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله ي متروکست

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايي جان دادن که به من ميگويد

((دست هايت را دوست مي دارم))

 

                                                         فروغ

 

             

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386 19:28 توسط بهار |


من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه من آمدي براي من ای مهربان چراغ بيار

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

                                        

                                                      فروغ

                     

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386 19:25 توسط بهار


 

من ماندم ؛ تنها ...

و هزاران حرف نگفته

روزهاست سكوت بر همه چيز حاكم است

و من منتظرم تا شايد دوباره برگردي

من به نشانه ها مي نگرم

و اميدي واهي در دل مي پرورانم

مي دانم كه خواهي آمد و مرا به جايي دور خواهي برد

آن روز من تا ابد در كنارت خواهم بود

و ديگر حرفي از جدايي نيست

آن روز حرف ماندن است

من منتظرم ؛

منتظر تو ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386 8:37 توسط بهار


بهشت در انتظار توست ....

وقتی با جشمانت به من خيره مينگري

گويي همه چیز براي لحظه ای مي ايستد

حتی قلب من!

نگاهی آمیخته از غرور

نگاهی زیرکانه

نگاهي مردانه

نگاهي که مرا مجذوب خود کرد

و من ...

براي همیشه اسير نگاهت شدم!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 23:3 توسط بهار


 

 

مرا فریاد بزن ....

مرا فریاد بزن تا با قلبی آمیخته از غرور به سمتت آيم

مرا فریاد بزن تا قلبم از تپش تب کند

مرا فریاد بزن تا بدنم همچون گويي آتشين شود

مرا فریاد بزن تا چشمانم از شادي برق بزنند

مرا فریاد بزن تا براي همیشه کنارت بمانم

مرا فریاد بزن تا همه بفهمند که من مال تو و تو مال منی

مرا فریاد بزن تا دوستت دارم را فریاد بزنم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 22:47 توسط بهار


نا گاه خیره ماندم به در که بسته شد

تو رفتی...

ندانم تا به کي باز خواهي گشت

اما...

من اينجايم

تنها و منتظر

ندانم اين انتظار کي به پایان مي رسد

ولي خواهم نوشت تا بيايي

باري دیگر مرا در آغوش بگيري

و بگويم که چه قدر دوستت دارم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 22:39 توسط بهار |


به آسمان نگاه کردم

ستاره ها را میشمردم که صورتت را در آسمان دیدم

اشک هایم جاری شد و من دیوانه وار تو را التماس کردم

ولی تو مرا نخواستی

تو در کمال بی رحمی به من خندیدی و رفتی

اشک هایم آسمان را لرزاند

آسمان گریه میکرد و تو ساکت بودی

صدایم را شنیدی و به سویم نیامدی

تنها بی اعتنایی را از دنیا آموخته بودی

ناگاه نفرین تلخی به زبان آوردم

نفرینی که از تکه های سوزان دلم جدا شد

و نصویرت برای همیشه از آسمان محو شد

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386 21:34 توسط بهار |


...

دلم میخواست باهاش حرف بزنم و خالی شم!

دلم میخواست کنارش گریه کنم!

دلم میخواست بهم حرفای دلشو بگه!

دلم میخواست یه کمی رحم داشته باشه!

دلم میخواست باهام مهربون باشه!

دلم میخواست یه کمی منو بفهمه ولی....

دلم میخواست داد بزنم ولی حیف که دنیا کوچیک بود و حتی یه جای کوچیک واسه من پیدا نمیشد!!

دلم میخواد خفش کنم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386 21:33 توسط بهار


تک تک شیشه ها را شکستم

تا صدای اعتراضم به گوشت برسد

فریاد کشیدم آن قدر که زمین لرزید

تا بگویم من به تو نیاز دارم !

تا بگویم لحظه ای به من خیره شو تا در اوج عشق غوطه ور شوم

صدایت زدم تا شاید لحظه ای به سمتم بیایی

ولی افسوس.....

تو دیگر آن پسرک معصوم قصه هایم نبودی !

نمی شناختمت ! گریه کردم

تا شاید اشکهایم تو را در آغوش بگیرند

و از نفسهایم بفهمی که چه قدر دوستت دارم.

.... چشمهایم به چشم هایت خیره شد

قلبم از تکرار ثانیه ها ایستاد

ولی تو آرام بودی

آرام آرام

گفتم برو من این نگاه حریص را نمیخواهم

+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386 12:58 توسط بهار |


دوستت دارم هایت بی معناست

وقتی صدای تپش قلبت به گوش نمیرسد

وقتی چشمانت موج می زند از ریا

وقتی زبانت با چشمان روشنت صدق نمی کند

وقتی زیر لب می گویی که خودت نیستی

وقتی در دل می خندی و میگویی

که هرگز دوستم نخواهی داشت!

این را از چشمانت خوانده ام

و در آخر من میمانم و یک مشت خاطره بی معنی

خاطراتی که هر روز عذابم خواهند داد

و تو را همیشه جلوی چشمانم می آورند

تویی که نماندی و رفتی

رفتی و مرا شکستی

این ته داستان است

مرگ تو...

مرگ عشق...

و

مرگ من!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 21:14 توسط بهار |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه ی باد ؟


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1386

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پیوندها

قاصدک
سفید بارانی
کلید تنهایی من
نا بخشوده
چشم به راه
دلا خو کن به تنهایی...
بهار
نامه های عاشقانه من (حامی)
حرفهای عاشقانه (کیوان)
عشق شیشه ای (پاشا)
نود و هشت بار بگو! (دخمل خاله)
قاتی پاتی (الهام)
علامت سوال (بهارو فرناز )
تنهایی مرام عشقه! (شهاب)


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS